تبلیغات
•.❤ ღ♥ســـکـــوتـــــ ღ♥•.❤ - خاطرات من در مدرسه (3)-گچ

•.❤ ღ♥ســـکـــوتـــــ ღ♥•.❤

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ



خاطرات من در مدرسه (3)-گچ

سلام به همه دختر پسرا
امروز می خوام یه حادثه 3*4 رو براتون بگم
دیروز یعنی چهار شنبه طبق معمول بابام منو از خواب بیدار کرد که بریم مدرسه
با هر بد بختی بود بیدار شدم حاضر شدم
بابام رفت ماشین رو از تو پارکینگ در اورد
تو خیابون منتظر بود ده بار به گوشیم تک زد تا اومدم بیرون
منو رسوند مدرسه
همه چی عادی بود
تا این که تو زنگ تفریح دوم یکی از دوستام یه تیکه کچ بر داشت و زد تو سرم
با خودم گفتم اگه حالتو نگیرم مهرداد نیستم
یه تیکه گچ برداشتم تو جیبم گذاشتم
رفتم از کلاس بیرون
از ورودی که خارج شدم(هه چی نوشتم) این دوستم پشت سرم رفت
می خواست منو پس گردنی بزنه
زیر چشمی داشتمش یه سه متری باهام فاصله داشت
گچ رو از جیبم در اوردم یه دفعه برگشتم
دستمو بردم بالا. . .
با تمام قدرت کچ رو پرتاب کردم
حالا که دارم مینویسم یادم میاد چه فضایی بود
این گچ رو پرتاب کردم
اقایون خانوما چشتون روز بد نبینه این پسره جا خالی داد . . .
---------------------------------------------------------------------------------------
سلام امروز اومدم تمومش کنم
به قوله یکی از دوستان از فردا چند تا فردا دیگم گذشت.ببخشید
حالا برید بخونید
---------------------------------------------------------------------------------------
این جا خالی دادو از اون طرف مدیر مدرسه از اتاقش اومد بیرون
گچ نامرد صاف رفت خورد تو کله مدیر
تو یه لحظه برق از سرم پرید
سریع خودمو این طرفی کردمو اروم رفتم هنوز یه قدم بر نداشته بودم که
مدیره داد زد" ارییییییییییییییییییییییییییان "
سر جام خشکم زده بود
عزراییل داشت جلو چشام پرواز می کرد
وایستادم اومد نزدیکم یه جوری می اومد که فک کردم می خواد منو بخوره
گوش منو پیچوند صاف برد تو دفتر
این مدیره زیاد حرف می زنه ولی اون موقع اصن حرف نمی زد و این منو می ترسوند
منو برد تو دفتر رفت پشت میزش تلفنو برداشت  شماره بابامو گرفت
بعد از سلامو اینا گفت:اقا این پسرتون پوسته منو کنده بیاین از اینجا ببریدش یا اصلاحش کنید
همین موقع یکی از معلما اومد پیشم گفت:باز چی کار کردی اریان گفتم هیچی اقا!!! این گچ از دستم در رفت خورد تو سر مدیر معلمه خندید و گفت موفق باشی
بابا م اومد مدرسه و مدیرم بعد دو ساعت حرف زدن بهم گفت برو  کلاست نمی دونم با بابام چی می گفت ولی هرچی بود به خیر گذشت.
ولی هنوزم یه چیزی رو نفهمیدم گچی که من زدم تو کله مدیر سفید بود ولی چرا جاش سرخ شده بود
------------------------------------------------------------
از همه دوستانی که این خاطره رو خواندن ممنونم
نظر یادتون نره
 اگه نظر ندید دیگه نمی نویسم!!!!!!!!!!


[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ ساعت 20 و 30 دقیقه و 19 ثانیه ] [ Mehrdad Arian ] [ نظرات() ]